
یک جایی صدایی از اعماق قلبم صدا میزندممکن است همیشه خواب ببینم رویاهایی که قلبم رامی بردبا اشک واندوه وغم بسیارمیدانم آنxa0 طرف یک جایی من پیدات میکنم.هروقت که زمین میخوریم به آسمون آبی بالای سرمان نگاه میکنیم وبارنگ آبی آن بلندمی شویم اما اولین بار جاده ی طولانی تنها انتهای دور دست وناپدیدشدن می توانم با این دودستم روشنایی رادرآقوش بگیرم.وقتی که خداهافظی کنم قلبم ازحرکت می ایستد در احساس لطیف تن ساکت وخالی من به چیزی که حقیقت داره گوش فرا میدهدتعجب اززندگی تعجب از مردن آن وقت با باد...
ادامه مطلب